شفا مدير بخش


عضو شده در: 30 Dec 2007 پست: 102
|
تاريخ: جمعه Jan 04, 2008 7:40 pm عنوان: فرزانه خجندي |
|
|
فروغ تاجيكان
شاعران- رستم آي محمد اف(عجمي):
فرزانه خجندي بانوي نامدار شعر تاجيكستان در سال 1964 ميلادي در خانوادهاي فرهنگي در ولايت خجند زاده شد.
خجند و سابقه عميق فرهنگياش براي اهل ادب آشناست؛ شهري شمالي در تاجيكستان كه علاوه بر عقبه فرهنگي ديرپا، همچون شمال ايران تفرجگاه دلخستگان از روزمرگي نيز هست. فرزانه به اين ترتيب، در محيطي مساعد براي شاعر شدن و شاعري كردن زاده شد. در 17سالگي بود كه بيماري كمخوابي به سراغش آمد طوري كه گاه، روزها و هفتهها خواب با چشمانش آشنا نميشد و همين فرصت كمنظيري در اختيارش گذاشت تا با كتابخانه مادر، پيوند الفت بگيرد. فرزانه خيلي زود با اسطورههاي شاهنامه و عشق توفانساي مولوي آشنا شد و با ظرافتهاي پيچيده بيدل خو گرفت.
اين تنها شعرخواني سطحي يك دختر بچه نوجوان نبود... او تكههاي پازل هويتش را در درون ميچيد. مادرش كه در ادبيات روس صاحبنظر بود، پرنده دل فرزانه را از پنجره خاك تاجيك به بيرون پرواز داد تا با سرشاخههاي ادبي غني روس همچون يسنين و پوشكين آشنا شود. علي رغم اين آشنايي، چه با ادبيات معاصر روس و چه با ادب گنجينه گون پارسي، به جرأت ميتوان گفت كه فرزانه جز به خود به كسي شبيه نيست. او نخستين دفتر سرودههايش را در 22سالگي و در سال 1986 ميلادي به چاپ سپرد. سرودههاي گيراي اين دفتر، ظهور شاعري خوش ذوق و دورانساز را به جامعه ادبيات تاجيكستان نويد ميداد. پس از «طلوع خنده ريز»، فرزانه مجموعه «شبيخون برف» را روانه بازار نشر كرد؛ كتابي كه منتقدان شعر معاصر تاجيك را به يقين رساند كه دفتر اول، دولت مستعجل نبوده است.
كتاب بعدي فرزانه كه به گونهاي جايگاه او را در شعر معاصر تاجيك تعيين و تثبيت كرد، «پيام نياكان»بود كه اتفاقاً در سال 1375 خورشيدي در تهران منتشر شد. فرزانه را عمدتاً به غزلهايش ميشناسند و تشخص شاعرياش را به واسطه آن يافته هر چند در ديگر قالبها از جمله نيمايي و چهارپاره هم تافتههاي جدابافتهاي دارد. غزل فرزانه از آن رو زبانزد شد و او را حتي به نام آرايه «فروغ تاجيكان»ملقب كرد كه در چند غزل شاخص خصوصا و در عمده غزلها عموماً فرزانه به كارگيري تعابير تازه و دخالت دادن همين دنياي واقعي پيرامون به درون غزل – با آميزهاي از روح هميشه غزل – و فكر و انديشه نيمايي را با سرشت قطري خويش در آميخته و معجوني گيرا و پسنده به دست مخاطب ميدهد. هم فرزانه خود را و هم اهل شعر تاجيكستان فرزانه را فرزند معنوي لايق شيرعلي ميدانند. تخلص فرزانه نيز به واسطه فالي كه لايق از حافظ ميگيرد براي «عنايت خواجه آوا» گزيده شده است. فرزانه در مقاله «بدرود آفتاب» (مرثيه خورشيد – استاد صفرعبدالله – ص34) از ارتباط قلبي و معنويش با استاد خود، لايق شيرعلي قلم زده است. گذشته از اين، شعر لايق و فرزانه، اشتراكات فراواني دارد كه شايد عمدهترين آنها، دلسروده بودن و قوت حس در هر دوست. پيش از آن كه درازاي سخن كسالتبار شود، بر خوان چند سروده از فرزانه مينشانمتان تا نوشتهاي خوش فرجام درباره او رقم خورده باشد.
روح و راه
من كه درخت شبم ميوه ما هم بده
ورشفق آغشتهام بوي صباحم بده
روشنيام را ببين، عينك شامم ببر
تيرگيام را نگر، رنگ رفاهم بده
هيچ شناسي كه من داغ سويداستم؟
در دلك لالهاي پشت و پناهم بده
رود روان را ببين لب به نيايش برد
كز صدف و از حباب، كف و كلاهم بده
رود روانم ولي بي سر و پا ميروم
راست مگو كج مگو روحم و راهم بده
اين حرم شش دره پر بود از منظره
چشم كه دادي مرا ذوق نگاهم بده
در قفس سينهام روزنهاي باز كن
تنگ شد آخر نفس رخصت آهم بده
بر هدر و رايگان هيچ مده اي عزيز
مهر گياهم بگير مهر گياهم بده
***
اگر چه نيم نگاه تو را نميشايم
نگاه كن كه در آن خويش را بپالايم
ببار نرم ببار اي شكرنم سحري
به شاخسار گل آويز آرزوهايم
براي قامتت از نور جامه ميدوزم
كه غير اين هنري نيست نزد ديبايم
بهار در قدح گل شراب شبنم ريخت
منم كه همره خورشيد باد پيمايم
مرا بس است كه در ذوق ورزي بحرت
هماره ميروم و هيچ در نميآيم
تاك خشكيده
اي بهار! اي بهار عالم زيب!
در من امروز آفتاب شكفت
در من امروز خنده زد گل سيب
غرق موج سرود ميجوشم
تاك خشكيدهام كه با مستي
شيره آفتاب مينوشم
اندر آيينه كج ديوار
سايههايم مرا مزاح كنان
ميكنند عشوه مرا تكرار
فارغم از غم غروب و مرگ
آيت اشك سبز ميخوانم
چو نسيمي به گوش هر گلبرگ
اي دلت نور! اي نگاهت نور!
اي شبت نور! اي صباحت نور!
ماهتاب همه گناهت نور!
شهسوار سمند باد بيا!
ياسمن دست و دلگشا بيا!
با كليد در مرا د بيا!
آيينه
از قالبم برآيم و خواهم كه جان شوم
وارستهتر ز قافله لوليان شوم
خورشيد، خامش است بدان سرخي زبان
من حرف او بگويم و او را زبان شوم
آيينهام كه بين تو و تو نشستهام
بگذار تا هميشه چنين ترجمان شوم
تا همچو ني ز مغز جگر ناله دركشم
بايد ز پوست بگذرم و استخوان شوم
گاهي بقاستم گه ديگر فناستم
گاهي يقين شوم گه ديگر گمان شوم
بر قصد پير زال سيه كينه قضا
اين عمر پنج روزه تو را مه ربان شوم
من آرزوي در گذري نيستم بمان
تا بر دل تو مهر زنم مهربان شوم
روزي مرا به روي كفت گير و سوره خوان
تا از صدف برآيم و لؤلؤي جان شوم
اي وطن!
خلق من! هر نفسم آه فلك بوس تو بود
سازم از سوز تو و سوز من از سوز تو بود
خامهام شمع صفت گر چه سرافشان ميريخت
ليك در ظلمت وحشي شرف افروز تو بود
* روزگاري كه عدو خاك شريفت را بيخت
من براي تو گلستان سخن كردم سبز
روزگاري كه مغول آمد و خونت را ريخت
به تن خشك تو ستخوان سخن كردم سبز
* دوش از معبد دل آن بت يكتايم را
كارواني به حرمخانه غربت ميبرد
سنگ ميبست نگاهم به ره رفته او
زندگي در همه ذرات وجودم ميمرد
* ناگهان طبل غضب زد ز دل من ننگي
كه كجا شد همه مردي؟ برو او را باز آر
اگر او رفت، وطن نيز چنين خواهد رفت
سهل بردهست عدو مرگ تو اي مهين دار
* كاروان ميرود و اشك خلايق جاريست
چاره كو تا وطنم را به وطن پيوندم؟
يا خداوند! مدد كن كه من معجزهساز
جان بيرون شده را باز به تن پيوندم _________________
 |
|